L O A D I N G

همزیستی با مرگ

منتشر شده در شماره سی و چهارم مجله زنان امروز

سولماز نراقی
تنها یک نوع فعالیت فکری از سلطه اصل واقعیت آزاد می ماند:
فانتزی « هربرت مارکوزه »
چه چیزی نمایش رنج را به امری لذت آفرین مبدل می کند؟ در ترسیم زشتی ها چه نشئه ی رازآلودی نهفته است که کنش های خلاقانه بشر را از عهد عتیق تا دوران مدرن به بازنمودن رنج، شکنجه، انهدام و زوال ترغیب کرده است؟ از هیولاها و موجودات افسانه ای هولناک، نظیر گریفین ها و سینوسِفالی ها و سیکلوپها در هنر یونان و قرون وسطی گرفته تا خْرَفْسْتَران ایران باستان(موجودات زیان بار و اهریمنی مانند اژدها و مار و شیر و کژدم) که عموماً در نسخه های مصور شاهنامه یا عجایب المخلوقات ترسیم شده اند، تا صحنه هایی از شکنجه های مسیح، پرده هایی از واقعه ی کربلا و تصاویری از جهنم، تمایل تاریخی هنرمندان و شاعران را به نمایاندن فاجعه یا تخریب همچون بخشی از واقعیت جهان نشان می دهند.
کولاژهای فریبا رهنورد در مجموعه «فاجعه آرام نمی گیرد» را نیز دنباله این سنت درازآهنگ و کهنسال می توان قلمداد کرد. او که از حضور بی وقفه فاجعه در حیات روزمره آدمی ناخرسند است، از طریق نمایاندن آن، به نوعی کاتارسیس یا روان پالایی دست می یابد که خود مکانیزمی ذهنی برای غلبه بر ترس یا ضعف انسانی ست. تجربه ای که تماشاگر در مواجهه با آثاری مشابه نقاشی های او، از سر می گذراند نیز رویدادی از این قسم است. رهنورد هنرمندی ست که اگرچه در بازنمایی واقعگرایانه اشیا و پیکرها دستی قوی دارد، اما ترجیح می دهد از چسباندن قطعات عکس به نقاشی هایش، با سرعت بیشتری خود را به مرحله بعد برساند؛ آنجا که قرار است واقعیت دستخوش دگرگونی شود و به سمتی برود که هنرمند اراده کرده است.
می گوید: «در کولاژ راحت تر ترکیب بندی می کنم. اوایل آنها طرح هایی بودند برای اینکه روی بوم اجرا شوند. اما وقتی در چندین فستیوال بین المللی از آنها استقبال شد این تکنیک را به طور جدی تری دنبال کردم. با کولاژ می توانم هر تابلو را بین یک تا دوماه به نتیجه برسانم. البته این بستگی به افکارم هم دارد. وقتی افکارم پریشان است بهتر کار می کنم. و زودتر به نتیجه می رسم.»
واقعیت این است که کولاژ، انعکاسی از روح عصر ماست. و روان های نامتمرکزی را بازتاب می دهد که هرچند دستخوش محرک های ناهمگن بیرونی و درونی اند، اما می کوشند یکپارچگی خود را از دست ندهند. کولاژ، در عین حال به رهنورد فرصت می دهد تعادل هستی را که حاصل تنش دائمی اضداد است نشان بدهد؛ همزیستی مسالمت آمیز ما با فاجعه های دم بدم یا مرگهای در کمین، همجواری خیر و شر، آرامش و تشویش، تفرقه و وحدت. ساخت چنین فضایی به جز کلاژ، از طریق شیوه ترکیب بندی یا قرارگیری اجزا درساختار کلی اثر نیز ممکن شده است: چیزهایی که پیوسته در حال انهدام و انفجارند، در زمینه اثر پخش اند، حال آنکه عناصر بالقوه پایدار، همچون ساختمان ها، کلبه ها، قلعه ها و دیوارها که اینک لابلای تراشه ها و ترکش ها گم شده اند یا روی به اضمحلال تدریجی نهاده اند در محورهای افقی ترسیم شده اند. در همین محور اند انسان هایی مشمول روزمرگی و ملال که فاعلیت یا انفعال شان را در قال بِ کار، بازی، جنگ یا غوطه وری در بهت و تماشا می بینیم. نشان دادن چند رویداد درون یک کادر، از طریق تقسیم فضا به سطوحی افقی و قرار دادن صحنه های پیش و پس، در بالا و پایین کادر، گاه یادآور شیوه های روایت تصویری در مینیاتور ایرانی ست. بدین ترتیب، آثار فریبا رهنورد بی آنکه کمترین شباهتی از حیث مضمون با نگارگری ایرانی داشته باشد، در نقاطی نامنتظر، به آن پیوند می خورد.
می گوید « فاجعه هیچوقت تمام نمی شود. چه در زندگی شخصی و چه جمعی. بعضی از کارهایم اشاره به زندگی شخصی می کنند مثل آن خانه ای که لوستر دارد و یک فرد غایب آنجا هست. و بعضی کارهایم اشارات جمعی دارند. در مجموع می توانم بگویم آدم ناراضی و معترضی هستم نسبت به وضعیت هایی که می بینم. برای همین ممکن است ناامید بنظر برسم، اما به شدت امیدوام. حتا اگر از کارهایم نشود این را فهمید.» چندان بیراهه نرفته ایم اگر جایگاه متمایز انسان در فضای تاریک و مغشوش تابلوها را همچون نشانی از آنچه فریبا «امید » می نامد تفسیر کنیم.پیکرهایی که بر خلاف تونالیته خاکستری اثر، رنگین اند و گاه به مرکز ثقل آن تبدیل شده اند. تا آنجا که چشم، خودبخود به نقاط حضور آنها سوق داده می شود و دیر یا زود مجبور است این موجودات درمانده و واخورده را یا بصورت عامل فاجعه دریابد یا قربانی آن!
لایه های همپوشای اثر از هر تابلو روایتی خیالی ساخته که در ذهن هر بیننده صورتبندی خاص خود را می یابد. سِفر پیدایش روایت، آنجایی ست که زمان ها در هم تنیده می شوند و چنین به نظر می رسد که رخدادهایی موازی با یکدیگر در حال وقوع اند. این برخورد با مقوله فضا و زمان، که نمونه های آن را در نقاشی های مدرنیستی به وفور می توان دید، بیش از هر چیزحاصل رهیافت های نوین علم فیزیک بوده است. آنچه ما را با طرح جدیدی از جهان روبرو می کند و یادآور می شود که «کل هستی در حرکت است.هر ذره ای را فقط در جایگاه آن در فضا و زمان می توان تعریف کرد و بنابراین آن چیزی که تعریف می شود، یک رویداد است. « ذره - رویداد» ها اجزای بنیادین ساختمان عالم اند. این ذره رویدادهای پیوسته و همبسته در کلیت شان، جهان فیزیک جدید را تشکیل می دهند: کرانمند اما بی حدو مرز، و تابع فرایند دائمی استحاله.» در آثار فریبا رهنورد این حرکت و دگرگونی مرگ اندود از طریق تاش های عمودی و افقی خشن، و انتشار ذرات متلاشی در فضای کلی اثر به نمایش درآمده است. عناصری که در همنشینی با یکدیگر، دینامیزم «فاجعه را تشدید می کنند. این همه را اگر علاوه کنیم به شیوه انتشار یا توزیع نور، هنرمند را درگیر مصور ساختن جهانی می یابیم که در آن همه چیز لایه لایه و مرموز است.
« دلم نمی خواهد همه درونیاتم زود برملا بشود.فضاهای رازآلوده را ترجیح می دهم. تاریکی را دوست دارم چون در آن احساس امنیت می کنم. حسی از پوشیده ماندن و آشکار نشدن.»
دو جانور برجسته در آثار فریبا رهنورد، سمور و میمون اند. او این حیوانات را اغلب در جایگاهی بالاتر و در وجهی نظاره گر حیات انسانی نشان می دهد. اما چرا سمور و میمون؟ می گوید «میمون نزدیک ترین حیوان به انسان است، از آن طرف دو صفت در سمورها برایم جالب بودند: یکی اینکه تنها زندگی می کنند و دیگر اینکه موجوداتی در معرض انقراض اند.» غالب تابلوهایی که رهنورد در آنها سمور را به تصویر کشیده، فضاهایی مه آلود و تیره دارند. شاید جالب تر باشد که بدانیم سمورها حس بویایی و شنوایی قوی و بینایی نسبتاً ضعیفی دارند، ولی در زیر آب و در نورهای مختلف میتوانند اجسام متحرک را به خوبی ببینند. آنها لانه خود را در حفرههای طبیعی، سوراخ درختان، زیر ریشههای مجاور آب می سازند. شبگرد اند اما اگر منطقه امن باشد روزها نیز دیده میشود . یکی از درخشان ترین آثار مجموعه فاجعه آرام نمی گیرد، تصویری از همین سمورهاست که روی بوم نقاشی شده اند.
از سوی دیگر نکته قابل تامل در آثار رهنورد، بسامد حضور مرد در تابلوهاست. او کمتر به سراغ زن ها می رود. مردان و کودکان، سوژه های تماشای هنرمند اند. تا جایی که به نظر می رسد در آثار او مثلثی از حیوان، کودک و مرد، غیاب زن را احاطه کرده است. او خود در مقام «خالق - شاهد» زن را به صورت موجودی در سایه ترسیم می کند.
می گوید «همیشه از زن بودنم ناراحت بودم. بچه که بودم می رفتم توی حمام گریه می کردم چون به خاطر زن بودن به کارهایی که دوست نداشتم مجبور می شدم. من با پسرها فوتبال بازی می کردم و دوست داشتم مثل آنها آزاد باشم. با اینکه یک خواهر دو قلو داشتم ولی او اصلا مثل من نبود. البته وقتی بزرگ شدم انقدر غرق دنیای نقاشی شدم که اصلا موضوع جنسیتم را فراموش کردم. هنوز هم البته وقتی فکرش را می کنم زن بودنم را دوست ندارم. خودم را قدرتمند احساس می کنم و در نفسِ زن بودن مانعی برای رشد نمی بینم. اما از لحاظ اجتماعی زن نمی تواند مانند مرد آزاد باشد. بنابراین اگر مرد بودم قدرتم بیشتر بود. با این حال اعتقاد دارم که هر کسی هر کاری بخواهد می تواند انجام دهد علی رغم همه محدودیت ها. فقط کافی ست که بخواهد.» رنج فریبا از زن بودن، به آثار او کیفیتی داده است که آن را در تقابل با جریان هایی مشابه خودنگاره های فمینیستی قرار می دهد. آنجایی که هنرمند زن، به جبران نقش تاریخی خود که عبارت بوده است از ابژه میل یا صحنه ای برای تماشا ، به ترسیم خود بر می خیزد و از تجربه های زنانه خود سخن می گوید. فریبا زنی ست که بیشتر مردان را نقاشی می کند و از این باب، می توان او را به صورت نمونه ای ناب از ذهنیت زنانه تحلیل کرد آنجا که با مرد همچون محور رخدادهای جدی جهان مواجه می شود.
می گوید در زندگی ام گستاخانه رفتار کرده ام. معتقد است هیچ تفاوتی بین زن و مرد وجود ندارد و می کوشد در کنش هنری، بی توجه به جنسیت اش قدم بردارد. او در آرزوی شکستن سد هاست با این همه زن در آثارش تماشاچی فاجعه است و گاه قربانی آن. بیشتر جایی بیرون از کادر. شاید نقطه ای در درون هنرمند. باری! فاجعه هرگز آرام نمی گیرد و مرد صحنه گردان این نمایش تاریخی ست. «زندگی می گوید اما باز باید زیست.»